حافظ و معشوق الهی: خدا در چهره عاشق
معشوق مبهم: حافظ شیرازی و الاهیات چهره
شمسالدین محمد حافظ شیرازی، که در حدود سال ۱۳۱۵ میلادی در شیراز به دنیا آمد و در حدود سال ۱۳۹۰ میلادی در همان شهر وفات یافت، شاعری نوشت که بیش از شش قرن خوانده، حفظ، بحث، و دوست داشته شده است. دیوان او در هر خانه فارسیزبانی یافت میشود، از آن فال میگیرند، در مراسم عروسی و عزا میخوانند، و موسیقیدانان نسلها آن را به آواز درآوردهاند. او بی هیچ رقیب جدی، محبوبترین شاعر ادبیات فارسی است.
اما هیچکس بهتمامی بر سر معنای او توافق ندارد.
دشواری مرکزی، و نبوغ مرکزی شعر حافظ، در امتناع آگاهانه آن از تثبیت شدن نهفته است. وقتی حافظ معشوقی را مخاطب قرار میدهد، خواننده تقریباً هرگز مطمئن نیست که آیا آن معشوق انسانی مشخص در شیراز قرن چهاردهم است، یا نمادی فراگیر از زیبایی دنیوی، یا خودِ حضرت حق. پاسخ، چنانکه پژوهشگران شعر فارسی دیرگاهی شناختهاند، هر سه است، همزمان، و این همزمانی خودِ پیام است.
ترک شیرازی: یک شخص یا همه زیباییهای جهان؟
مشهورترین مطلع ادبیات فارسی این ابهام را بلافاصله نمایان میکند:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
“ترک شیرازی” از همان نخستین واژه تناقضی در خود دارد: شیراز شهری فارسینشین بود و “ترک شیرازی” در چارچوب توصیف واقعی بیمعناست. این ترکیب از همان آغاز نشان میدهد که با زبانی فراتر از توصیف واقعگرایانه روبهرو هستیم.
خال (نقطه سیاه روی صورت) در شعر فارسی هم نماد زیبایی خاص انسانی است و هم در تفسیر عرفانی نقطهای که حقیقت پنهان در آن تجلی مییابد. سمرقند و بخارا مراکز تمدن اسلامی بودند، خزینههای فرهنگ و دانش. حافظ همه اینها را در برابر یک خال فدا میکند.
آیا این مبالغه است؟ البته. آیا صادقانه است؟ کاملاً. هر دو چیز درستاند، زیرا حافظ در ساحتی سخن میگوید که اشتیاق انسانی و اشتیاق کیهانی دو پدیده جداگانه نیستند، بلکه یک پدیدهاند که در دو مقیاس تجربه میشود.
غزل چندلایه: قرائت در هر عمقی
غزلهای حافظ ساختاری دارند که در هر لایه معنا میدهند. غزل به عنوان قالب، ترکیبی از میراث شعر عاشقانه و شعر عرفانی است. حافظ این هر دو میراث را در هم تنیده و آن را به درجهای رسانده که هیچ شاعری پیش یا پس از او به آن نرسیده است.
در مطلع مشهورترین غزل حافظ، این چندلایگی بلافاصله آشکار است:
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
مصراع اول عربی است، اقتباس از شعری قدیمی، که غزل را از همان آغاز در یک سنت ادبی دوگانه قرار میدهد. ساقی (پیمانهده) در شعر فارسی هم شخصیتی واقعی در میخانه است و هم در قرائت عرفانی، پیر راه یا خودِ حضرت حق که جام عشق را عرضه میکند. “مشکلها” همان وادیهای دشواری است که عطار در منطقالطیر آنها را هفت وادی نامید.
حافظ معنایی روحانی را پشت معنایی ظاهری پنهان نمیکند. او از این واقعیت استفاده میکند که عشق انسانی و عشق الهی در ساختار پدیدارشناختی خود، در اشتیاق، تسلیم، مستی و رنج، یکسانند تا از هر دو بهیکجا سخن بگوید. هر قرائت دیگری را روشن میکند. شعر را نمیتوان به یک قرائت تقلیل داد بدون اینکه نیمی از معنایش از دست برود.
تجلی: خداوند در چهره معشوق
در متافیزیک عرفانی، تجلی به معنای آشکار شدن خداوند در اشکال عالم است. صورت معشوق زیبا یکی از شدیدترین نقاط تجلی است. ابن عربی (۱۱۶۵ تا ۱۲۴۰ میلادی)، که معاصر عطار بود و بزرگترین نظریهپرداز عرفان اسلامی، این ایده را به تفصیل پرورانده بود: زیبایی معشوق حجاب خداوند نیست، بلکه مظهر خداوند است، جایی که بینهایت برای حواس متناهی قابل ادراک میشود.
حافظ این آموزه را در بافت غزل درج کرده است. وقتی از “روی” معشوق سخن میگوید، تجلیای را توصیف میکند: رخدادی که در آن امر الهی در قالب متناهی دیده میشود.
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
دوگانه گل و بلبل در ادبیات فارسی جایگاه ویژهای دارد. گل معشوق (انسانی یا الهی) است، بسنده به خود و درخشان. بلبل عاشق-شاعر است که گرد گل میچرخد و از زیبایی او میخواند. در این بیت، حافظ از موضع بلبل سخن میگوید: غرور حسن گل آنقدر والاست که حتی نمیپرسد بلبل دیوانه حالش چطور است.
این در میان چیزهای دیگر، توصیف نسبت میان انسان و خداوند است. خداوند به عبادت عابد نیازی ندارد. زیبایی خداوند با ستایش افزایش نمییابد و با بیتوجهی کاهش نمییابد. با این حال عشق عارف به خداوند کامل و تمام است، آزادانه داده شده نه قراردادی، و دقیقاً به این دلیل که بدون تضمین بازگشت داده میشود، برترین شکل عشق است.
حافظ وانمود نمیکند که این عدم تقارن آسان است:
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
“خراب” بودن حافظ شکست اخلاقی نیست. تسلیم آگاهانه نفسِ خودمحافظ است، آمادگی برای شکسته شدن توسط عشق به جای مسلح شدن با آداب و حساب. خرابات در عرفان جایی است که خداوند در آن یافت میشود، زیرا خداوند از شکافها وارد میشود.
می و خرابات: نقد دیانت رسمی
یکی از مشخصههای بارز حافظ، نقد دیانت رسمی با زبان استعاره می و خرابات است:
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
رکنآباد و مصلا مکانهای مشخصی در شیراز قرن چهاردهماند. زیبایی اینها، که اکنون در این جهان، در حضور کامل عشق دنیوی در دسترس است، چیزی است که پاداشهای انتزاعی بهشت با آن برابری نمیکند. این لذتپرستی نیست. تأکید عرفانی بر حضور خداوند در این جهان است: خداوند نه فقط در آخرت، بلکه در زیبایی این عالم، در چهره معشوق، در جاری شدن آب رکنآباد حاضر است.
وقتی حافظ از مسجد روی برمیگرداند و به دیر مغان میرود، استدلالی روحانی مطرح میکند:
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
“خرقه سالوس” جامه کسی است که تقوا را برای نمایش اجتماعی میپوشد نه از سر محبت راستین. “دیر مغان” (آتشکده زرتشتیان) مکانی خارج از مرزهای اسلام رسمی است که در آن “شراب ناب” عشق واقعی ریخته میشود. حافظ این تضاد را برای تمییز دیانت بهمثابه نمایش اجتماعی از دیانت بهمثابه تجربه زیسته الهی به کار میگیرد.
پرسش “شراب ناب کجا؟” نالش صرف نیست. ادعایی الاهیاتی است: که دیدار اصیل با حضرت حق نادر است، که نهادهایی که برای تسهیل آن ساخته شدهاند اغلب آن را مسدود میکنند، و که جوینده صادق ممکن است ناچار شود در جاهای غیرمنتظره بگردد.
فال حافظ: وقتی شعر عاشقانه وحی میشود
شاهد بزرگتر بر مقام معنوی حافظ، رسم فال حافظ است. در سراسر جهان فارسیزبان، از تهران تا کابل تا خانههای مهاجران در تورنتو و لسآنجلس، مردم در لحظات سختی و تصمیمهای دشوار دیوان حافظ را میگشایند تا ببینند چه پیامی برایشان دارد.
این رسم بر یک پیشفرض الاهیاتی استوار است: شعری که از عشق الهی آکنده شده، با گذر زمان شفاف میشود و نور حضرت حق از آن میتابد. دیوان حافظ کتاب فال مکانیکی نیست؛ کتابی است که آنقدر با توجه به حقیقت سرشته شده که هر بیت آن میتواند آینهای برای دیدن حقیقت باشد.
این خرافه نیست، بلکه شناختی ظریف است از نحوه کارکرد بزرگترین اشعار. غزلهای حافظ نه آنقدر خاصاند که تنها یک موقعیت را توصیف کنند و برای موقعیتهای دیگر تنگ باشند، و نه آنقدر کلی که دلالتی نداشته باشند. آنها دقیقاند در سطحی از عمق که برای همه تجارب انسانی مشترک است: اشتیاق، دیدار با زیبایی، احساس رهاشدگی، کشف اینکه معشوق هرگز غایب نبوده. اینها تجارب جهانیاند، و حافظ آنها را با دقتی توصیف میکند که هر خواننده احساس میکند مخاطب مستقیم است.
حافظ و مولانا: دو نقشه یک سرزمین
مقایسه حافظ با مولانا (جلالالدین بلخی، ۱۲۰۷ تا ۱۲۷۳ میلادی) تفاوت دو رویکرد مکمل به عشق الهی را نشان میدهد. مولانا به اعلان صریح و بیان مستقیم عرفانی تمایل دارد، چنان که در مطلع معروف مثنوی میبینیم:
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
مولانا موضوع را نام میبرد، به آن صدا میدهد، اهمیتش را توضیح میدهد. حافظ موضوع را بینام میگذارد، آن را چندگانه میکند، برای هر خواننده در دسترس قرار میدهد تا به اندازه عمق خواندن خود کشف کند.
هر دو نقشه عشق الهیاند. نقشه مولانا راهی مستقیم با نامهای شاد و نشانههای روشن است. نقشه حافظ نامهایی ندارد و هر راهی در آن به همه جا ختم میشود. چه از آن بهعنوان نقشهای برای میل انسانی پیروی کنید، چه بهعنوان نقشه سفر روح به سوی خداوند، به همان مقصد میرسید: شناخت اینکه عشق، هر جا آغاز شود، همیشه در راه بینهایت است.
این نبوغ حافظ است: که در چهره معشوق، خواه ترک شیرازی باشد خواه خود حضرت حق، دریچهای یافته که هر خواننده میتواند آن را بگشاید، و از میان آن، هر خوانندهای در هر موقعیتی، نگاهی به چهره خداوند بیندازد.