نی مولانا: فریاد روح جدامانده از خدا
نیای که باغ خود را به یاد دارد
در میان شکوهمندترین آغازهای ادبیات جهان، کمتر اثری به اندازه هجده بیت نخست مثنوی معنوی جلالالدین محمد بلخی، مشهور به مولانا (۱۲۰۷ تا ۱۲۷۳ میلادی)، چنین بار فلسفی و عاطفی سنگینی دارد. مولانا در همان ابتدا با یک تصویر، درونمایه اصلی شش دفتر این اثر بینظیر را آشکار میکند: آرزوی روح برای بازگشت به خدا. آن تصویر، نی است. و ناله آن تنها آرایهای شاعرانه نیست. صدای هر قلبی است که خود را از خانهاش دور یافته.
دعوت به شنیدن
مثنوی با یک فرمان آغاز میشود: بشنو.
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
این «بشنو» تصادفی نیست. مولانا دریافته بود که بیداری روحانی نه با گفتن که با شنیدن آغاز میشود. پیش از هر آموزهای و پیش از هر استدلالی، باید یک لحظه توجه واقعی وجود داشته باشد. خواننده باید خود را به روی آنچه میآید بگشاید. و آنچه میآید یک شکایت است، دادخواستی رسمی که نی علیه سرنوشتی که او را از مبدأش جدا کرده اقامه میکند.
نی از نیستان بریده شده. این واقعیت ساده فیزیکی در باب ساخت یک ساز موسیقی، در دست مولانا، استعارهای میشود برای وضع انسان در عالم خاک. ما روزی جزئی از یک کل بودهایم. از آن کل بریده شدهایم. و از آن پس ناله میکنیم.
ماتم جهانی
شگفتی آغاز مثنوی در اصراری است که بر جهانی بودن این ناله دارد. نی در خلوت نمینالد:
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
موسیقی نی جداافتاده از مخاطبان خود بیتأثیر نمیگذرد. مرد و زن، در سراسر طیف انسانی، با شنیدن ناله نی به گریه میافتند. مولانا ادعا میکند که این آرزو، آرزوی خاص عارف یا شاعر نیست. حال پنهان همه آدمیان است. همه ما، هر چند به اشکال متفاوت، احساس میکنیم از چیزی اساسی جدا ماندهایم.
این ادعایی عمیق درباره ماهیت تجربه زیباشناختی است. وقتی موسیقی ما را به اشک وا میدارد، مولانا پیشنهاد میکند که ما فقط به ترکیب اصوات واکنش نشان نمیدهیم. ما خودمان را میشناسیم. ما جدایی خودمان را میشنویم که برایمان روایت میشود. تجربه زیبایی، برای مولانا، نوعی حافظه روحانی است.
کالبدشکافی آرزو
مولانا درد جدایی را رمانتیک نمیکند. آن را با صراحتی سوزنده و تقریباً جسمانی توصیف میکند:
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
«شرحه شرحه» نه یک درد ملایم که یک زخم فعال و همیشهباز را نشان میدهد. سینه، در سنت شعری ایرانی، جایگاه احساس و زندگی درونی است. سینهای شرحه شرحه از فراق، خودی است که به کلی مهر غیاب بر او خورده. و با این حال مولانا نمیخواهد از این وضع بگریزد. او آن را میخواهد، زیرا تنها از دل چنین رنجی میتوان زبانی یافت که درد اشتیاق را بهدرستی بیان کند.
این شاید غیرمنتظرهترین وجه اندیشه مولاناست: رنجی که از عشق برمیخیزد و به سوی خدا جهت دارد، نه فقط قابل تحمل که ضروری است. فراق شهریهای است که روح برای امکان وصال میپردازد. سینه شرحه شرحه، شرط سخن راستین درباره عشق است. نمیتوان از فاصلهای سخن گفت که هرگز احساسش نکردهای.
عشق بهمثابه آتش
چهارمین بیت از ابیات آغازین، نیروی بنیادینی را معرفی میکند که کل مثنوی را به حرکت وا میدارد:
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
اینجا عشق یک احساس نیست. آتشی است که در اشیا میافتد و ذات آنها را دگرگون میکند. نی صرفاً گیاهی بود که در باتلاق میرویید تا آتش عشق در آن افتاد. آنگاه به ابزاری برای نغماتی شد که روح انسانی را میلرزاند. می نیز تنها مایعی بود تا جوشش عشق در آن افتاد. آنگاه استعاره بزرگ مستی روحانی و روشنایی شد.
این تصویر از آتشی که در آفرینش فرو میافتد، در قلب جهانشناسی مولانا جای دارد. خداوند یک اصل دور و ساکن نیست که در خلوت خود سیر کند. خداوند فعال است، فرودآینده، برافروزنده و دگرگونکننده. آفرینش، مادهای رهاشده نیست. مادهای است که لمس عشق را دریافته. و شاهد این لمس، همان موسیقی است: اشیا ناله میکنند چون دوست داشته شدهاند، و چون آرزوی بازگشت به سرچشمه آن عشق را دارند.
از غم شخصی تا حقیقت جهانی
خواندن آغاز مثنوی بدون توجه به بستر زندگینامهای آن ناقص خواهد بود. مولانا در سال ۱۲۴۴ میلادی شمس تبریزی را در قونیه ملاقات کرد و پیوند میان این دو، یکی از شگفتانگیزترین مشارکتهای روحانی در تاریخ مکتوب بود. وقتی شمس در حدود سال ۱۲۴۸ میلادی ناپدید شد و احتمالاً به دست مریدان حسود مولانا کشته شد، مولانا در اندوهی فرورفت که تمام زندگی و هنرش را دگرگون کرد.
دیوان شمس (مشهور به دیوان کبیر)، که مولانا به نام استادش سرود، این درد شخصی را در سطحی تقریباً تحملناپذیر بیان میکند. اما مثنوی، که سالها بعد به راهنمایی مرید او حسامالدین چلبی آغاز شد، دگرگونی شگرفی انجام میدهد. درد شخصی نه فراموش میشود و نه سرکوب. جهانی میشود. زخم از دست دادن شمس، زخمی میشود که همه روحها با خود حمل میکنند. فراق خاص یک انسان از استادش، به اشتیاق جاودان آفریده از آفریننده تبدیل میشود.
این یکی از ژرفترین کارکردهای شعر بزرگ در هر سنتی است: تبدیل تجربه شخصی به خرد مشترک. مولانا بر غمش غلبه نمیکند با کنارگذاشتنش. بر آن غلبه میکند با گستردنش تا آنقدر که همه غم، همه جدایی و همه آرزو را در بر گیرد. زخم شخصی، اگر با عشق و توجه کافی نگه داشته شود، دری میشود که از آن حقیقت جهانی وارد میشود.
مفهوم خانه و اصل
مفهوم «اصل» (منشأ یا ریشه) برای درک آنچه استعاره نی در نهایت میگوید، بنیادی است. در جهانشناسی مولانا، هر موجود خلقشدهای ریشه در الوهیت دارد و زندگی در عالم خاک نوعی تبعید از آن ریشه است. روح از اینجا، از عالم اشکال و تغییر، آغاز نکرده. از مکانی آمده که تمامیت و نور ناشکسته در آن بوده، و درون خود خاطرهای از آن مکان را حمل میکند، هر چند مدفون زیر غوغای زندگی عادی.
نیستان آن مکان است. باغ اصلی که هر نی از آن بریده شده. نی زیباست، آهنگین است و توانای بیانی شگفت درست به خاطر زخم توخالیاش. اما در ژرفایی پیش از سخن میداند که روزگاری جزء یک کل بزرگتر بوده. و درباره این دانسته سکوت نخواهد کرد.
آنچه در درمان مولانا برجسته است این است که جدایی مشکلی برای حل نیست. وضعیتی است که باید با آگاهی کامل در آن ماند. آنکه میداند از خانه دور افتاده، پیشاپیش به سوی خانه متوجه شده. خود غم، نوعی جهتیابی است. نمیتوان مشتاق مکانی بود که از آن هرگز خاطرهای نداشت. توانایی احساس هجر (جدایی و تبعید) خود شاهدی است که روح، هر چند تاریک، مبدأ الهی خود را به یاد دارد.
لطف در تبعید
دو بیت از مثنوی که پس از ابیات مشهور آغازین میآیند، حالت سالکی را مینمایانند که آموخته در جدایی بماند بیآنکه تلخی بر او چیره شود:
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
حرکت اینجا آموزنده است: فنا پیش از بازیابی خویش میآید و بازیابی خویش پیش از ستایش. سالک نه علیرغم غرق شدن، که به خاطر آن، حمد میگوید. گرداب فنا، هرچند هراسانگیز، همان چیزی است که زبان را به زبان واقعی سپاس میآموزد.
از خدا جوییم توفیق ادب بیادب محروم گشت از لطف رب
ادب (آداب درست، فروتنی و همسویی درونی) حالت روحانی کسی است که دریافته جدایی چه معنایی دارد. این تسلیم منفعلانه نیست. جهتگیری فعال تمام وجود به سوی سرچشمه عشق است. بازشناسی اینکه آرزویی که در دل احساس میشود خود نوعی توجه الهی است که به روح پرداخته شده. نی جداشده، اگر زخمش را با درستی نگه دارد، فصیحترین چیز در آفرینش میشود.
نی بهمثابه خود شعر
مثنوی در کلیت خود تلاشی یکپارچه است برای بیان آنچه در همان ابیات اول وعده داده شد: «شرح درد اشتیاق». همه آنچه در شش دفتر میآید، حکایتها و تمثیلها، گفتارهای کلامی، بخشهای غنایی خالص، را میتوان خواند بهمثابه وفای مولانا به وعدهای که از ابتدا داده بود.
پس نی تنها موضوع شعر نیست. الگوی وجود شعر است. مثنوی ناله میکند چون جداست. ناله میکند چون تنها از دل ناله میتوان به سوی وصال اشاره کرد. و ناله میکند به این امید که خوانندگانش، با شنیدن جدایی پنهان خود که برایشان روایت میشود، به راه بازگشت به نیستانی که خانه نخستشان بوده برانگیخته شوند.
در سنت بلند شعر صوفیانه فارسی، از سنایی و عطار تا خود مولانا و از آنجا تا حافظ و جامی، کمتر تصویری به اندازه نی مولانا ماندگار و بارآور بوده است. موسیقی نی از زخم و تبعید آغاز میشود و اگر شنونده بهراستی بشنود، به نخستین شناخت لرزان راه خانه ختم میشود.